گنج

شمارهٔ ۲۵ - خاکستری

کسی کاو یار خود دارد چرا بر دیگری بنددحرامش باد عشق آنکس که هم بر دیگری بیند
از این آتش که من دارم ز شوق او عجب نبودکه آن مه چون به بالین آیدم خاکستری بیند
همه عالم ز تاب مهر سوزنده شده عمریکه مهر از رشک این سوزد که از خود بهتری بیند
اگر عاشق ز دل نالد ز گریه نیست پروایشاگر بر جای هر مو بر تن خود نشتری بیند
نکرد آن نامسلمان هیچ رحمی و می‌دانمکه بر من سوزدش دل گر سوی من کافری بیند
خوش آن ساعت که در کوی بتان محیی رود سرخوشبه دستی شیشه در دستی پر از می ساغری بیند