گنج

شمارهٔ ۱۲ - شب وصل حبیب

آن که آتش افکند درخلق جانان من استوانکه می سوزد از آن رویش همین جان من است
تا شدم دیوانه پیشم قصر شه ویرانه استکآسمان فیروزه ای ازطاق ایوان من است
عشق ورزیدم نهان ای وای بر من کین زماننقل هرمجلس حدیث عشق پنهان من است
گرفلک خواهد که سازد خانه مردم خرابگو مکش زحمت که کار چشم گریان من است
آنچه در دم بگذرد باشد شبی وصل حبیبوآنچه را پایان نباشد روز هجران من است
مرد محیی و سیه پوشید بهر ماتمشهرکجا ورقی بود ز اوراق دیوان من است