شمارهٔ ۹
ای به دو چشم نرگسین آفت روزگار منطرهٔ بیقرار تو برده ز من قرار من
گرچه خمار وصل تو گشت ملازم سرمهم به شراب لعل تو، دفع شود خمار من
ای یمنی ستاره بر آرزوی مه رختشرط بود که هر شبی دجله کنی کنار من؟
هر سحری زخون دل، مردمک دو چشم مناطلس سرخ درکشد بر رخ زرنگار من
گر زبخار چشم من نم نشدی بر آسمانهفت فلک بسوختی از دل پر شرار من