شمارهٔ ۱۴
ای طرههای خوبان، از نافهٔ تو بوییهجدههزار عالم، در عرصهٔ تو گویی
چون شمع، جمله رویی در بزمگاه دلهاوانگه ز تو ندیده، پروانه هیچ رویی
ای دست غیرت تو، در چارسوی عشقتسرهای گردنان را، آویخته به مویی
من جز ترا نبینم هرسو که چشم دارموانگه ترا ندیده، چشمی به هیچ سویی
نقش هزار لیلی، وز گلبن تو رنگیعقل هزار مجنون، وز جرعهی تو بویی
در موضعی که باشد آنجا هویت توناید ز هر دهانی، بانگی برون ز هویی
قمری چه مرغ شد کاو، در باغ تو بنالدبرِ تو به بانگ زاغی، صد نعرهٔ چنویی