شمارهٔ ۱۲
در حق من ز حادثه نامهربانتریوز دشمنان من به یقین بدگمانتری
بدعهدتر بسی ز جهانی و، زین سبباز پیش من بسی ز جهان هم جهانتری
چون سایه بر پی تو به سر میدوم، ولیکهر ساعتی چو سایه ز من بر کرانتری
بر آستانت سر نتوانم نهاد، از انکاز آسمان به قدر، بلندآستانتری
چون غنچه بیدهانی و، این سخت نادر استکاندر سخن ز سوسن تر، خوش زبانتری
صدبار بیوفاتری از گل، به گاه عهدواندر سخن ز غنچه تر، بیدهانتری
هرگز ندید چشمم و نشنید گوش منرویی بدان خوشی و حدیثی بدان تری