گنج

بخش ۲۵

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۶۰ بیت
تو را آنچه می‌بایدت داده‌اندبه رویت در رزق بگشاده‌اند
تو خواهی بری عالمی را فروبه اندازه لقمه‌ات کو گلو؟
به رزق مقدّر توان برفزوداگر تخم ناکشته بتوان درود
مده عمر خود از تردّد به بادکه روزی به کوشش نگردد زیاد
پی رزق فردا مکن اضطرابمکَن رخت پیش از رسیدن به آب
فرود آی از ناتمامی، فرودزیانِ زیان باش، یا سودِ سود
کند از تو کوتاه، دست نیازبه حدّ گلیم ار کنی پا دراز
به رزق خداداده کن اکتفاکه با هم کند دخل و خرجت وفا
چو خواهی ز رزق خود افزون خوریمدام از قدح جای می خون خوری
مخور بیشتر باده از ظرف خویشکه زهرست تریاق زاندازه بیش
بسی کیسه گردید پرداختهکه شد کیسه‌ات را مهم ساخته
ز فقر کسانت غنا شد نصیببه گنج افتد از رنج مردم طبیب
تو خود چون به چنگ غنایی اسیرمزن طعنه بر برگ عیش فقیر
که بی‌برگ، افتاده است از نوانخیزد صدا از نی بوریا
پی دخل سیم و زری بی ثباتچرا می‌کنی خرج، نقد حیات
خرابی مکن تا نگردی خرابشود تیره از شستن نامه، آب
چرا می‌کنی دسته از هر طرفخدنگی که خود باشی آن را هدف
چرا آتشی باید افروختنکه خود در میان بایدت سوختن
تو نشنیده‌ای این سخن، گوییاکه عاجز کند پشّه‌ای، فیل را
ز دامان خاطر بشو گرد کینبزن بر چراغ طلب، آستین
چو مظلوم، تاب ستم داشتنبه از ظلم گنج درم داشتن
گرت گنج قارون نباشد، چه باکمرصّع به زر گیر یک قبضه خاک
عروسانه در فکر زیور مباشچو گنج هنر هست گو، زر مباش
طمع شد به رنگ زرت رهنمونبه دندان زنی زر ز بهر شگون
چنان زی که محفوظ باشد چو مهرگرت شیشه افتد ز داغ سپهر
ز سختی رود آدمی کوبه‌کوجز آهن که آیینه دیده دورو؟
درین بوستان، غنچه بی خار نیستدر گنج، بی حلقه مار نیست
نیابی درین بوستان یک نهالکه بعد از کمالش نباشد زوال
ز خرق فلک جوی، نقش مرادز ششدر کسی چون جهد بی گشاد؟
پی شهره گشتن چه ریزی عرقنشانه شکست آورد بر ورق
به دریا مکن بهر ساحل تلاشبه گرداب ده کشتی و امن باش
مکش منت ناخدا زینهاردرین بحر، کشتی به طوفان سپار
توقع مدار آشنایی ز کسبه بیگانگی آشنا باش و بس
جدا شو ازین زشت‌خویان، جداز ناآشنایان طلب آشنا
درست است پیوند خامان، درستبود میوه پخته را، بند سست
یه خواهش مکن تنگ‌چشمی شعارکه دریای بخشش ندارد کنار
نبینی که هر خانه از آفتاببه مقدار روزن بود نوریاب؟
به پیش ترش‌روی، حاجت مبرکه سوهان ابرو، خراشد جگر
طلب کن درین عرصه، نقش مرادز پیشانی باز و روی گشاد
خورد زخم بر رو اگر میهمانبه از چین ابروست از میزبان
نگردانی از خوان خود بی‌نصیبگدا را، خصوصا یتیم و غریب
ازان گندم روزی‌ات شد دو نیمکه نیمی خورد زان، غریب و یتیم
دلی را که ننشسته بر سینه گردتوان یافت از طاق ابروی مرد
به دل‌ها کن از طاق ابرو نظرسوی قبله باشد ز محراب، در
مجو در بلا یاری از هیچ‌کسهمین از خدا جوی یاریّ و بس
خداوند اگر خوان روزی نهادپی کسب آن، دست و پا نیز داد
چه لذت دهد روزی بی‌تلاش؟برو زنده زنده، یا مرده باش
به کاری که بندی در آن کار، دلچنان کن از خود نباشی خجل
مزن دم، عوانت زند گر به کفشنیاید به هم راست، مشت و درفش
مکن باور از زاده خصم، شرمکه وقت دمیدن بود خار نرم
بدی را چو بینی به خود کینه‌جوتو هم تند گردان بدی را بدو
به نشتر ز رگ خون گرفتن به‌جاستبلی، دفع فاسد به افسد رواست
چو ناوک مکش پیش، آن را به زورکه چون واگذاری، جهد از تو دور
تو انگار کن آن کسان نیستندکه پیشت به پای درم ایستند
ز گردن‌کشان و غیوران دهرچه گردان دشت و چه مردان شهر
ز ایرانیان و ز تورانیاننیابی به جز نامشان در میان
گذشتند ازین راه، برنا و پیرتو را هم گذشتن بود ناگزیر
بقایی ندارد سرای جهاننپاید بسی در سرا، کاروان
بیا ساقی آن جام مردآزمایکه دریاکشان را درآرد ز پای
به من ده که بی‌هوشی‌ام آرزوستز عالم فراموشی‌ام آرزوست