بخش ۲۴
به مغرب ازان مهر شد زردچهرکه از خاک مشرق زمین زاد مهر
ز دریا چو شد قطرهای بینصیبنپاید بسی، بس که باشد غریب
ازان شمع افراخت بالای خودکه پا برنمیدارد از جای خود
مرنجان غریب دلافسرده راکه مردی نباشد لگد مرده را
مرا بود در ملک خود جای گرمبه مهرم دل نیک و بد بود نرم
نبودم دلآزرده از هیچکسبه کام دلم بخت میزد نفس
همه کار و بارم سرانجام داشتدلم طایر عیش در دام داشت
به دل تخم غربت نمیکاشتمصدفوار، جا در گهر داشتم
نمیکرد طبعم هوای سفرنبودم هوایی برای سفر
زهی طالع و بخت ناارجمندکه قسمت ز ایران به هندم فکند
مرا آنچنان بخت در آب راندکه آخر به خاک سیاهم نشاند
شکایت ندارم ز هندوستانبه جانم ز بیمهری دوستان
مرا بارالها به ایران رسانبه درگاه شاه خراسان رسان
به جایی ازان آستانم مبرکه باشد صدف، جای امن گهر
ندانستهام قدر کالای خویشپشیمانم از عزم بیجای خویش
وطن هم ز حرمان من گشته داغمبادا ز بلبل تهی، صحن باغ
نیابی به گلشن گل و لالهایکه گوشی ندارند بر نالهای
ز گلشن چو بیرون رود عندلیبشود گوش گل از نوا بینصیب
پریشان بود بیشکن زلف یارچمن بیطراوت بود بی بهار
برازنده گوشوارست گوشخم از باده آید به جوش و خروش
وطن را دل از غربتم گشت داغز روغن دهد روشنایی چراغ
به سامان نماند تهی گشته کاخثمرگر نباشد، چه حاصل ز شاخ
چراغ تن از نور جان روشن استز آیینه آیینهدان روشن است
نگهدار در خانه خویش، جاینگین در نگیندان بود خوشنمای
من ناتوان را مبین خوار و زاربه مژگان بود دیده را اعتبار
به روی خراشیده من مبینکه زیب نگینخانه باشد نگین
اگر بیش اگر کم، رضایم رضامرا شکر نعمت نگردد قضا
ز ایران به هندوستان آمدمبه امّید گوهر به کان آمدم
به دست آمد از بخت، آن گوهرمکه در هند، حسرت به ایران خورم!
قفس زآهن و مرغ بی بال و پربه گلشن که از ما رساند خبر؟
دریغا که عنقاست یک آشناکه از من به ایران رساند دعا
الهی تو دردم به درمان رسانمرا بار دیگر به ایران رسان
به وصل خراسان دلم شاد کنز هند جگرخوارم آزاد کن
سزاوار بختارجمندی نیمهمین عیب من بس، که هندی نیم
درین ملکم اعزاز و اکرام هستمرا هم به قدر هنر، نام هست
چنان بر خود از ذوق بالیدهامکه چون نغمه در تار گنجیدهام!
مرا شعر تر از وطن رخت بستگهر زآب خود شوید از بحر، دست
به من بیکسی راست ربط قدیمز بطن صدف گوهر آمد یتیم
توطّن کسی را که در طوس نیستبر اوقات خویشش جز افسوس نیست
گر از خار، گل را به خنجر زنندازان به که چینند و بر سر زنند
جدایی ز پروردگان است سختبود کنده پای دهقان، درخت
دو چشم امیدم به ره گشته چارکه قاصد کی آید ز یار و دیار
کسی کز می انتظارست مستبه آواز پایی دهد دل ز دست
درین تنگنا، رستن از قید بهچو آواز نی میجهم از گره
به صورت غریبم، به معنی غریببه شاه غریبان رسم عنقریب
فلک زود آسود از مهر، زودچه افسرده بودهست این مشت دود
به عزت، بنای که را برفراخت؟که آخر به خواری خرابش نساخت
که را برد طالع به چرخ برین؟که آخر نینداختش بر زمین
کسی را که بالا برد روزگاررساند به گردونش از راه دار
ز گردون تهی دار پهلو، تهیکه پهلو ندارد به این فربهی
مدار فلک را رها کن، رهاکه بی دانه ننشسته این آسیا
نکرد آسمان خانهای را بناکه آخر ندادش به سیل فنا
چه رنگین بنا این چمن راست یادکه چون برگ گل رفته حسنش به باد
عمارت مکن خانه زرنگاردرین خاک، تخم خرابی مکار
چه عالی بناهای نیکوسرشتکه شد خاک و دهقان در آن دانه کشت
بسی خانه باید ز بنیاد کندکه تا گردد ایوان قصری بلند
ز حرص افکنی بر بنایی شکستکه گردی ازان بر تو خواهد نشست
نمود فلک را نباشد قراربود رنگ فیروزه ناپایدار
جهانت بود گر به زیر نگینبود عاقبت از جهانآفرین
بسی نام کاین گنبد لاجوردبه سنگ مزار از نگین نقل کرد
بسی عالمآرا به چرخ کبودچو خورشید بررفت و آمد فرود
نبینی درین بوستان یک گیاهکه ننشسته باشد به خاک سیاه
چنان بیثبات است این بوستانکه سبقت کند بر بهارش خزان
درختی نبینی ز نو یا کهنکه از باد صرصر نیفتد ز بُن
کسی میوه کام ازین بوستاننچیده به کام دل دوستان
اگر پخته این میوه، گر نارس استز برچیدنیهاش، دامن بس است
درین بوستان برگ سبزی نخاستکه باد خزانش به زردی نکاست
درین بزم، شمعی نشد سرفرازکه در سرفرازی نبودش گذاز
برو تکیه بر جاه دنیا مکنکه آن برکند نخلت آخر ز بُن
درین بوستان، لاله گر نیست داغچرا برنکرد از ته دل، چراغ
تو را کرده گلبن پر از گل کناربه نیک و بد بوستانت چه کار
چه کارت به نخل بلندست و پستمکن ارّه شاخی که خواهد شکست
درین بوستان، دل مده جز به خارخریداری گل به بلبل گذار
به زرق و ریا، لاله این چمنعصا و ردا کرده جزو بدن
به گلشن نماند ازان پایدارکه بخشیده گل عمر خود را به خار
سر زلف سنبل به جز پیچ نیستبه جز تاب در روی گل هیچ نیست
کجا لاله را برفروزد چراغ؟نباشد اگر در میان، پای داغ
دماغی ندارد بنفشه مگر؟که با گل کند بیدماغانه سر
به سنبل درین بوستان همفنیمپریشاندماغان این گلشنیم
گل از هفتهای بیش بر بار نیستولی شاخ یک روز بی خار نیست
چمن با بهار و خزان کرده خوکه این شستشو داده، آن رُفتورو
درین گلستان، جای آرام نیستسحر گر شکفتش گلی، شام نیست
ز گلشن همینم خوش افتاده استکه از راستی، سرو آزاده است
تو را راستی از کجی وارهاندنگویی که از رستگاری چه ماند
اگر راستی، جز پی دل مروکه پیکان بود تیر را پیشرو
بود راست، ره، مرد آگاه راگر افعی نهای، کج مرو راه را
مکش از ره راست پا، کان خوش استکجی در سر زلف خوبان خوش است
به طبعم کجا فکر کج آشناستبود راسترو آب در جوی راست
ز فانوس بر شمع گردد عیانکه محفل بود تنگ بر راستان
به مقصد مکن راسترو گو شتابدهد بوسه پای چپ اول رکاب
به دنیا مزن دست زاندازه بیشمکن طوق گردن قوی بهر خویش
فزون عمرت از ترک دنیا شودکشد رشته قد، چون گره وا شود
تردد مکن بهر میراثخوارتویی ضامن رزق، یا کردگار؟
کنی عمر صرف و نداری المغمینی چو دانگی شد از کیسه کم
پی ناخوشی تا کی این خودکشی؟همانا که در زحمتی از خوشی
ز دست تهی نالی و کیسه پراگر مستحقی، زکاتش بخور
به زر، بتپرستیت ازان نقش بستکه هر زرپرستی بود بتپرست
برای جدل چارهای کن نکوکه چاک گریبان گذشت از رفو
بسی جامه از چرم در بر کنیکه یک چرم صندوق، پر زر کنی
عبث پاسبان را میفکن به رنجبه از اژدهایی تو در پاس گنج