شمارهٔ ۹ - اوصاف باغ شاهزاده
بود برجی به باغ شاهزادهکه با قردش بود گردون پیاده
نه برج است این به گردون سرکشیدهعروس ملک، گردن برکشیده
فضای عالم قدس از هوایشقرار ربع مسکون از بنایش
فلک در سایهاش تا آرمیدهدگر روی حوادث را ندیده
نباشد عرش را افزون ز یک ساقبه یکتایی ازان این برج شد طاق
گلش چون از تجلی برفروزدسپند آرد چراغ طور و سوزد
بهار صد چمن را درشکستندکه یک شاخ گل این جا نقش بستند
چنار از حسن بالادست خود شادکه باشد زیر دستش سرو و شمشاد
نسیمش در بغل گیری چو کوشدگلاب از غنچه چون فواره جوشد
ارم دارد درین گلشن تمناکه در چشم تماشایی کند جا
دل مجنون شد از بیدش تسلیکه دارد بید مجنون، حسن لیلی
کبودی یاسمن را میفشاردخیالش را که در بر تنگ دارد؟
بلند اختر ز سروش، سرفرازیمدار سنبلش بر نافهسازی
فراغت را درین گلشن کمی نیستغمی دیگر به غیر از بیغمی نیست
طریق مدح این گلشن ندانمکه در وصفش بود عاجز زبانم
بهاری این چنین، جای دگر کو؟به قدر سیر این گلشن، نظر کو؟