شمارهٔ ۱۹ - تعریف باغ بیگمآباد
چو آمد سوی باغ بیگمآبادصبا در رعشه جاوید افتاد
ز بس دهشت، درین پاکیزه گلشننگیرد یاسمن را خار، دامن
گل آن باغ را از بس حیا بودنگاه نرگسش بر پشت پا بود
برون ناید ز کاخ از شرمسارینسازد غنچه را تا گل عماری
نچیند باغبان اینجا گل از بارکه یاد چیدن گل، بردش از کار
نباشد جز گل شببو درین باغنسیم صبحدم گو داغ شو، داغ
چه رنگ است ارغوان این چمن راکه رنگین میکند حرفش سخن را
صبا را سنبلش کی میدهد باجپریشانی ز دلها کرده تاراج
به دامن سایه خود چیده از خاکحلال لاله بادا دامن پاک
عذار سبزه این باغ خرمعرقناک است روز و شب ز شبنم
ز بس درس ادب گوید ادیبشبود در پرده صوت عندلیبش
چه حرف غنچه میکردم زبانزدزبانم دامن دل بر میان زد
به گرد این چمن، بی منت خارتماشایی ز مژگان کرده دیوار
درین بستانسرا از سرو و شمشادز هر جانب عیان صد محشرآباد
ز بس گیسوی سروش بود پرتاببه گردن قمریان را طوق شد آب
ز سروش سایه کی میریخت بر خاک؟قیامت قامتش میبیخت بر خاک