شمارهٔ ۱۴ - تعریف نورباغ
بهشت جاودانی نورباغ استکه این معموره را چشم و چراغ است
چنارش دست بر دل میگذارددماغ ناز سرو و گل ندارد
نباشد لاله را پیش گل آن حالکه پوشد از ته دل، جامه آل
کف تاکش مگر مغز خود افشرد؟که حسن پنجه خورشید را برد
شکسن شاخ را دل کی دهد بار؟هوا گو مومیایی را نگه دار
نسیمش کز رطوبت نیست خالیشکسته شیشه بیاعتدالی
تعالی الله چه باغ دلپسندستکه از سروش قیماتها بلندست
بود خاکش عبیر طره حورازین گلزار بادا چشم بد دور