گنج

شمارهٔ ۵۹

شد بهار از توبه‌کردن بایدم اکنون گذشتمی‌رسد گل چون توان از باده گلگون گذشت؟
من که شمع محفل قربم سراپا سوختمحال بیرون‌ماندگان بزم، یا رب چون گذشت؟
خواستم بر یاد بالای تو چشمی تر کنمتا نظر کردم ز سر یک نیزه بالا خون گذشت
بر دل ریشم نمی‌دانم که ناخن می‌زنداینقدر دانم که خون دیده از جیحون گذشت
جور دشمن شد فراموش از نفاق دوستانکین یاران با من از بدمهری گردون گذشت
گریه بر تنهایی خود نیست قدسی را به دشتمی‌خورد افسوس ایامی که بر مجنون گذشت