گنج

شمارهٔ ۵۶

کجا در غربتم یک همدم دیرین شود پیدا؟به جز شمعم که گاهی بر سر بالین شود پیدا
به گوش منصفان کافی بود صاحب طبیعت رااگر در صد غزل یک مصرع رنگین شود پیدا
قیامت باشد آن روزی که خورشید و نگار منز یک سو آن شود طالع ز یک سو این شود پیدا
اگر از تیشه فرهاد کس آیینه‌ای سازدعجب دارم در آن جز صورت شیرین شود پیدا
پریشان زلف و می در دست و مژگان بر سر شوخیکه را ماند به جا دین چون به این آیین شود پیدا؟