گنج

شمارهٔ ۵۳

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: نگترا۱۱ بیت
غمش فشانده ز دامن غبار ننگ تراکسی چه می‌کند ای دل فضای تنگ ترا
ز بس که تیر ترا صید در نظر داردغلط نموده به مژگان پر خدنگ ترا
به رنگ رنگ فغان خواب اختران بستمکه آفتاب نبیند به خواب رنگ ترا
ز سینه ناوک جانان چو بی‌درنگ گذشتنیافتم سبب ای جان به تن درنگ ترا
مرا نمی‌بری از ننگ نام و معذوریبه باد داده‌ام ای عشق نام و ننگ ترا
به جز شکست دلم از دلت نمی‌آیدچه امتحان که نکردم به شیشه سنگ ترا
عتاب و لطف بتان رازدار یکدگرندکسی چو صلح نفهمد زبان جنگ ترا
گمان برد که چون گل رسته در قبا بدنتچو غنچه هرکه ببیند قبای تنگ ترا
نفس ز سینه چنان بی تو می‌کشم دشوارکه گویی از دل خود می‌کشم خدنگ ترا
ز سایه‌پروری این بس بود ترا ای گلکه آفتاب نیارد شکست رنگ ترا
به دامنش نرسد تا ز بیخودی قدسیز جیب خویش رهایی مباد چنگ ترا