شمارهٔ ۴۵۸
هرگوشه چو مینا، صنم حور سرشتیدر زیر فلک نیست چو میخانه بهشتی
تنگ است چنان عرصه افلاک که گوییچون خانه خم گشته بنا، بر سر خشتی
چون غنچه که باشد که گریبان نکند چاک؟آواز نی و جام می و دامن کشتی
آن گریه کجا رفت که طوفان صفتش رابر صفحه دریا به خط موج نوشتی؟
دیدند دغا باختن کعبه روان راآن قوم که بر کعبه گزیدند کنشتی
خم بر سر خود داد ز افتادگیاش جایدر میکده کمتر نتوان بود ز خشتی
نامم نتوان برد ز خواری برش امروزآن روز کجا شد که به من نامه نوشتی
قدسی خبرت نیست که در میکده عشقهر گوشه بهشتیست نهان در ته خشتی