گنج

شمارهٔ ۴۴۸

من و تا روز، هر شب در فراق چشم میگونیبه دل پیکان پر زهری، به لب پیمانه خونی
ز عکس عارض جانان، شود هر ذره خورشیدیز خوناب سرشک من، شود هر قطره جیحونی
مخوان افسانه وز من پرس اوضاع محبت راکه نبود عشقبازی کار هر فرهاد و مجنونی
پی نظّاره‌اش از ناز می‌کشتی ملایک رااگر می‌داشتی رضوان چو قدت نخل موزونی
مسیحا کی تواند برد از نیرنگ عشقت جان؟محبت را صد اعجازست تضمین در هر افسونی
ز حسرت میرم و سوی تو هرگز نامه ننویسمکه بر خود رشک ورزم، گر شود آگه به مضمونی
خیالت گوییا امشب دلی را مضطرب داردکه غیرت بر دلم هر لحظه می‌آرد شبیخونی