شمارهٔ ۴۱۸
چرخ چون کشتی رود بر روی آب از چشم منخانه ناموس طوفان شد خراب از چشم من
بس که از دیدار خود محروم میخواهد مرابگذرد شبها خیالش در نقاب از چشم من
شعله خون آلوده آید از دل اخگر برونگر به روی آتش افشانند آب از چشم من
گر نه سودای گل روی تو میپختم، چرادوش میآمد به جای خون، گلاب از چشم من؟
روز و شب روی تو دارم در نظر، نبود عجبگر که جای اشک ریزد آفتاب از چشم من
دیده پرخون برون آید به جای گل ز شاخگر به گلشن قطره افشاند سحاب از چشم من
گریهام شد مانع نظّاره، روز وصل همتا به کی نظّاره باشد در عذاب از چشم من؟
گر کنم قدسی در آتش جای با این اشک گرمشعله گردد در دل اخگر کباب از چشم من