شمارهٔ ۴۱۵
در کوه و دشت، پهن شود تا نشان منای لاله کاش داغ تو بودی ازان من
از بس که حرف تیغ بتان شد زبانزدمشد ریشه ریشه چون قلم مو، زبان من
گر پهلویم چو شمع نمیداشت، چربییکی سوختی به علت، مغز استخوان من؟
در غیرتم که سایه چرا با تو همره استدنبال کس مباد دل بدگمان من
چشم حسود، بر دل چاکم خورد هنوزرشکی که بر قفس نخورد آشیان من
بالیدهام ز شوق، که مویی نمیزندموی میان او ز تن ناتوان من
هر ناله کز برای تو باشد توان شناختیا رب مباد گوش کسی بر فغان من
سررشته محبت اگر آیدم به دستسوزد چو شمع بر سر آن رشته، جان من