شمارهٔ ۳۹۷
تا شد زبان گره چو جرس، بر فغان زدیمگویا برای ناله گره بر زبان زدیم
رنگ شکسته، فال محبت بود، ازانخرمن چو گل به نیت باد خزان زدیم
از هر سری، چو کوه، صدایی بلند شدانگشت شکوه بر لب کون و مکان زدیم
غیر از حدیث مطرب و می هرچه خوانده شددر حالت مطالعهاش بر کران زدیم
تا دیگران هنر نشمارند عیب مادامن به عیبجویی خود بر میان زدیم
در کوی یار، عمر به افسانه سر شدتا قفل خواب بر مژه پاسبان زدیم
هرگز به عشق، ناله ما این اثر نداشتتیری چو کودکان به غلط بر نشان زدیم
شست آب دیده نقش عمارت ز روزگارنقش دگر بر آب درین خاکدان زدیم
خوردیم باده کهن از دست نوخطیآتش ز رشک در دل پیر و جوان زدیم
قدسی ز بینشانی خود چون زنیم لاف؟بر سینه مهر داغ ز بهر نشان زدیم