شمارهٔ ۳۷۳
من تیرهدل و نورفشان شعله آهمدارد شب مهتاب ز پی، روز سیاهم
غم میکشدم، خواه وطن، خواه غریبیهرجا که روم، روزی برق است گیاهم
بر هر سر راهی که تو یک بار گذشتیچون نقش قدم، تا به ابد چشم به راهم
روزی که مرا رفت سر زلف تو از دستخندید فلک بر من و بر بخت سیاهم
بر هرچه فکندم نظر، آلوده به خون شدخون گشت ز همخانگی اشک، نگاهم
قدسی منم آن کافر عاصی که به دوزخآتش عرقآلوده شد از شرم گناهم