شمارهٔ ۳۶۸
امشب ز دیده از قدح افزون گریستمتا دل چو شیشه داشت نمی، خون گریستم
یک بار، دیدهام به غلط فال خواب زدعمری ز شرمساری آن، خون گریستم
تلخی ندید عیش حریفان ز گریهامچون آمدم ز میکده بیرون، گریستم
تا کس به عشق او نبرد پی ز گریهامشبها به شهر و روز به هامون گریستم
روید به جای سبزه ازان خاک، نخل سروهرجا به یاد قد آن موزون گریستم
طوافن پناه برد به گیتی ز گریهامای نوح سر بر آر، ببین چون گریستم
اول شدم شکفته ز ارسال نامهاشآخر ز شرمساری مضمون گریستم
گویند دل به گریه تهی میشود ز دردچون درد من فزود، چو افزون گریستم؟
هرکس که دید اشک من، اندوهگین شودقدسی ز بس که با دل محزون گریستم