شمارهٔ ۳۲۲
دارم دلی، اما چه دل، صدگونه حرمان در بغلچشمی و خون در آستین، اشکی و طوفان در بغل
باد صبا از کوی تو، گر بگذرد سوی چمنگل غنچه گردد، تا کند بوی تو پنهان در بغل
نازم خدنگ غمزه را، کز لذت آزار اواز هم جراحتهای دل، دزدند پیکان در بغل
کو قاصدی از کوی او، تا در نثار مقدمشهر طفل اشک از دیدهام، بیرون دود جان در بغل
بخت مرا از تیرگی، صبح فراق و شام غمپرورده چون طفل یتیم، این در کنار آن در بغل
برقع ز عارض برفکن یک صبحدم، تا جاودانگردد فرامش صبح را، خورشید تابان در بغل
قدسی ندانم چون شود، سودای بازار جزااو نقد آمرزش به کف، من جنس عصیان در بغل