شمارهٔ ۳۰۹
نگار من که بود ترک و غمزه چندانشغزال دشت فریب است چشم فتانش
چو کودک از پی پستان مکیدن مادرگشوده زخم دلم لب به نار خندانش
ز شوق تیغ دگر، صید نیم کشت مرازمان زمان به لب زخم میدود جانش
به عهد زلف تو گر ذوق کافری این استخجل کسی که نلغزید پای ایمانش
تبارک الله ازان رخ، کز آسمان آیندفرشتگان به زمین، تا شوند قربانش
زند به ریش دل سینه خستگان ناخنصبا چو شانه کند طره پریشانش
ز بیم دعوی حسن، آفتاب میلرزدکه ماه من نزند چنگ در گریبانش
به درج فیض عجب گوهریست گوهر عشقکه میخرند به جان کافر و مسلمانش
ز درد عشق چه لذت بود دل آن راکه تیر غمزه نکردهست کار در جانش
ز لذت دو جهانش چه بهره خواهد بوددلی که داغ نکردهست عشق خوبانش
شهید عشق نباشد به کیش اهل وفاکسی که جان نکند صرف راه جانانش
ز هول صبح قیامت کجا خبر داردکسی که کار نیفتد به شام هجرانش
ز درد عشق بتان محض لذتم قدسیبرای خویش ببر گو مسیح درمانش