گنج

شمارهٔ ۲۸۹

به سرو سیم‌تنی راه برده‌ام که مپرسبه شمع انجمنی راه برده‌ام که مپرس
ز نکته‌های دقیقم که بود در خاطربه غنچه دهنی راه برده‌ام که مپرس
ز تنگی دهن او حکایتی می‌رفتبه دقت سخنی راه برده‌ام که مپرس
ز بس شکست دلم بر سر شکست آمدبه زلف پرشکنی راه برده‌ام که مپرس
ز تازه‌رویی لطف قدیم پیر مغانبه باده کهنی راه برده‌ام که مپرس
تو ای نسیم تسلی به غنچه باش که منبه چاک پیرهنی راه برده‌ام که مپرس
چرا شکفته نباشد دلم، که چون قدسیبه گوشه چمنی راه برده‌ام که مپرس