گنج

شمارهٔ ۲۸۷

کام جانم با من و من در پی کامم هنوزکعبه با خود دارم و در قید احرامم هنوز
کی رسد در عشق، لاف پختگی کس را، که منهمچو خاکستر ز آتش زادم و خامم هنوز
مستی حیرت مرا محروم کرد از ذوق وصلیار در آغوش و من مشتاق پیغامم هنوز
از تپیدن‌های دل دانم که بعد از مرگ هموام باید کرد از سیماب، آرامم هنوز
ذوق آغاز محبت بین، که در راه طلبصرف شد عمر و به شوق اولین گامم هنوز
زانکه بودی مجلس افروزم، شد ایامی و هستصبح صادق خوشه‌چین از خرمن شامم هنوز
اول بزم و مرا ساغر ز زهر رشک پرتا چه خون دل دهد ساقی در انجامم هنوز
میل خاطر، آفت بال است صید عشق راقدسی از قیدم رها کردند و در دامم هنوز