شمارهٔ ۲۵۳
در طرب ز ازل بر من حزین بستندگشاد نیست دری را که اینچنین بستند
بریدم از همه عالم برای خاطر دوستکمر به دشمنیام عالمی ازین بستند
کف بریده ما آشکار شد، ور نههزار دست شکسته در آستین بستند
نه کافرم، نه مسلمان، که با ترانه عشقلبم ز زمزمه صوت کفر و دین بستند
نرست شاخ گلی چون تو از زمین، هرچندکه آب چشمه خورشید بر زمین بستند
چو غنچه در دل قدسی هزار جا گره استز هر گره که بر آن زلف عنبرین بستند