شمارهٔ ۲۲۱
به عزم جلوه چو آن گلعذار برخیزدنشان عافیت از روزگار برخیزد
ز شوق تیر نگنجند آهوان در پوستبه عزم صید چو آن شهسوار برخیزد
اگر به مرده صد ساله بگذری ز لحدز شوق روی تو بیاختیار برخیزد
به سوی من چو گذر کردهای دمی بنشینکه حسرت از دل امیدوار برخیزد
غم فراق تو چون تیغ بر میان بنددز زندگانی خضر اعتبار برخیزد
ز ابر دیده ازان سیل اشک میبارمکه غیر ازان سر کو، چون غبار برخیزد
به داغ عشق تو قدسی چو جان دهد، ز گلشبه جای سبزه، دل داغدار برخیزد