گنج

شمارهٔ ۱۹۴

از خمار زخم دل تا چند درد سر کشدچاک‌های سینه‌ام خمیازه بر خنجر کشد
انفعال خامی از پروانه‌ام دارد خجلآتشی کو تا مرا در سلک خاکستر کشد؟
ای جگر، یک سیل خون کم گیر از یک آبلهتا به کی منت، لب خشکم ز چشم تر کشد
عافیت دارد به تنگم ز اختلاط ساختهکو بلا تا همچو مشتاقان مرا در بر کشد
طبع قدسی با شراب عافیت دمساز نیستبزم دردی کو که از دست بلا ساغر کشد