شمارهٔ ۱۷۷
چشم ترم گهی که به آن خاک پا رسدباشد چنان که تشنه به آب بقا رسد
از لذت خدنگ تو ترسم که روز حشرمن کشته تو باشم و دعوای ترا رسد
گل را کند ذخیره صدساله در کناربوی خوش تو گر به مشام صبا رسد
ساقی که هیچکس ز میاش ناامید نیستریزد به شیشه زهر چو نوبت به ما رسد
قدسی مساز رنجه، دل از لاف دوستیهر بوالهوس به پایه عاشق کجا رسد