شمارهٔ ۱۶۷
غنچه بی لعل تو زندانی گلشن باشدلاله را بی تو گل داغ به دامن باشد
صبح را با شب ما تیره سرانجامی چندسینه بیمهرتر از سینه دشمن باشد
دانی ای دل که چه خونها به دل غنچه کنمداغهای جگر لاله گر از من باشد
همنشین پندت اگر نیست، کمِ بخیه مگیرتازه کن زخم مرا، گرچه به سوزن باشد
زنگ بیگانگی از آینه ما بردندآشنارویی ما بر همه روشن باشد
از پی ناقه، فغان جرسم برد از هوشناله دل نرم کند، گرچه ز آهن باشد
نسبت کعبه و دیرم نبود دور از همسبحه در دستم و زنار به گردن باشد
از تماشای بتان بی تو تسلی نشومگرچه نظارهام از چشم برهمن باشد
شب وصل تو ز نظاره نمیگردد سیردیده چون شمع اگر تا مژه روشن باشد
بس که تاثیر ندارد نفسم چون قدسینشکفد غنچه، صبا گر نفس من باشد