گنج

شمارهٔ ۱۶

فکند از نظری دیده حسود مراز خویش کرده جدا آتشی چو دود مرا
غرور کعبه روانم دلیل بتکده شدوگرنه تاب فراق حرم نبود مرا
روا مدار که گردد مزید خواهش غیرنوازش ستمی کز تو چشم بود مرا
ز سیر گلشن وصلت چه طرف بربستمبه غیر از این که به دل حسرتی فزود مرا
ز رشک می‌زند امروز نشتر طعنمکسی که دوش به عشق تو می‌ستود مرا
ز شکر عشق نبندم زبان که ایامیز دل به ناخن غم عقده‌ها گشود مرا
چه حاجت است تامل به قتل همچو منیهمان به است که بسمل کنند زود مرا
اسیر بخت سیاهم گذشت از آن قدسیکه زنگ از آینه دل توان زدود مرا