شمارهٔ ۱۴۵
لب عاشق به حرف شکوه بیداد نگشایدزبان بیدلان چون غنچه از هر باد نگشاید
چنین کز شش جهت راه امیدم بسته شد ترسمکه بر من آسمان هم ناوک بیداد نگشاید
دل آسوده را محبت کی به جوش آردفسون، بند از زبان سوسن آزاد نگشاید
ز بیدردی نبستم لب از افغان شام هجرانشدم آخر، گره چون بر زبان افتاد، نگشاید
ز قید عشقبازی لذتی دیدم که میخواهمپس از بسملشدن هم بند من صیاد نگشاید
ره غم میروی قدسی، ز دلتنگی چه سود افغانجرس را عقده دل هرگز از فریاد نگشاید