شمارهٔ ۱۱۸
کعبه عشق است کانجا هیچ محمل ره نیافتکس به جز عاشق در آن وادی و منزل ره نیافت
آفتاب آمد که بیند عارضش بیاختیاراز هجوم غمزه، از روزن به محفل ره نیافت
زان شب تارم نداند صبح کز خون دلمسوی روزن هرگزم خورشید از گل ره نیافت
وه چه صید لاغری قدسی، که مُردی و ز ننگذوق بسملکردنت در طبع قاتل ره نیافت