شمارهٔ ۱۱۵
چنان دلم شب هجران بر آتش غم سوختکه هر نفس که کشیدم ز سینه، عالم سوخت
ز جور چرخ، دلم در میان بخت سیاهچو جان اهل مصیبت به شام ماتم سوخت
تبسمِ که نمکپاش ریش دلها شد؟که داغهای دلم در میان مرهم سوخت
به راه عشق تو لبتشنگان بادیه راجگر ز العطش آب خضر و زمزم سوخت
دلم ز شعله سودای عارضی گرم استچنان که نام دلم هرکه برد، دردم سوخت
چو کرد صبحدم اظهار عشق گل، بلبلچنان ز شرم برافروخت گل، که شبنم سوخت
فغان که در دل قدسی ز برق حسرت دوشمتاع صبر و شکیب آنچه بود در هم سوخت