گنج

شمارهٔ ۹۷

باد صبح از گلستان آید همییا زکوی دلستان آید همی
سوی من چون بوی رحمن از یمنبوی آن جان جهان آید همی
می طپد دل چون جلاجل تا بگوشبانگ زنگ کاروان آید همی
پیکرم شد چون هلال از انتظارکان مه لاغر میان آید همی
از فراق آن لب یاقوت فامخون دل از دیدگان آید همی
ناف آهو بوی مویش کی کندکز نسیمش بوی جان آید همی
پیش تیر آن بت ابروکمانمرغ دل بازی کنان آید همی
شصت برنگرفته از یک چوبه تیرصد خدنگ از وی به جان آید همی
هر کجا دردیست درمان ناپذیربر تن این ناتوان آید همی
داستان عشق با زاهد مگویبوی خون زین داستان آید همی