گنج

شمارهٔ ۱

دلم دارد بدان زلف چلیپاهمان الفت که با زنّار ترسا
گره از کار مجنون کی گشایدکسی کو عقده زد بر زلف لیلا
بسی تند است و سرکش آتش عشقولیکن خار از او ترسد نه خارا
ندیدم هرگز این آشفته دل رامگر در بند آن زلف چلیپا
یکی شد شیخ و آن دیگر برهمنکه دارد عشق در سرها اثرها
نبودی کوه کندن کار فرهادگرش شیرین نبودی کارفرما
چو لا خواهی شدن مگذار مگذاردرون خانۀ دل غیر الّا
اگر مشتاق صاحب خانه باشیندارد فرق مسجد با کلیسا
چنان خرگاه لیلی سایه افکندکه مجنون گم شد اندر راه صحرا
سری را کآتش عشق است در دلنمی گنجد عِقال عقل برپا
کسی کز تیشه کوه از پا فکندیفکندش تیشۀ عشق تو از پا
دلا سستی مکن در خوردن غمکه زین دارو توانی شد توانا
غبارا زین میان برخیز برخیزکه با خود می نشاید بود و با ما