گنج

شمارهٔ ۴۱ - در حسن صورت و سؤ سیرت غلامی و کیفیت خرید و فروش او گوید

۴۹ بیت
خریدم از در عشرت غلامکی چو نگارکه گاه بیع مرا دست و دل برفت از کار
غلامکی به حدیث جمال فوق الوصفنداده بر در حسن آفتاب و مه را بار
چو صورتی که نگارد بهین نگارگریبه صد هزار تکلف به خامه بر دیوار
گشاده جبهت و پاکیزه روی و خرم چشملطیف خلقت و شیرین زبان و خوش گفتار
نکرده هیچ کس را دو زلف او تمکیننداده هیچ دلی را دو چشم او زنهار
ز گل نموده جمالش به ماه بر تصویرز مشگ کرده دو زلفش بر آفتاب نگار
قیاس نیست نکوئیش را ولیکن هستاز این یکی عجمی غمرسار بی هنجار
ستور عادت،گوساله طبع،گاو سرشتخرد رمیده، مدهوش رای، ناهشیار
به خیره رائی از خوک خوکتر صد رهبه خامکاری از گاو گاوتر بسیار
گرش بگویم: کفشم بنه، نهد جبهورش بگویم: موزه بده، دهد دستار
به نانباش فرستم شود به کفشی گربه گازرش بدوانم دود بر عصار
حدیث آب کشیدن ز جوی؛ باز آمدسبو شکسته و تر کرده جامه چندین بار
به مستراح درون یک تنش همی بایدکه . . . بشوید و گرنه تبه کند شلوار
هزار بار زیادت شکست کاسه و خوانشکسته گردد آری به کار دست افزار
گر از قضا به مهمی فرستمش گه صبحنماز خفتن کرده به من دهد دیدار
یکی دو بار به گرمابه بردمش دیدمبرهنه . . . وبه سر بر نهاده سطل و ازار
ز حال خانه چو پرسم مرا جواب دهدبسی است خواجه برون و درون تو را گفتار
به مجلس اندر ساقیش چون کنم که مرابلند گوید سه‌یکی بگیر و سیل بیار
چه بر خوریم ز پالیز نارسیده اویکه نیست خربزه او به جایگاه خیار
سه مه بود که خریدم دو ماهه بیمار استچو زر وزیر وزریر است زرد و زار و نزار
کسان من به تعهد نشسته بر سر اوچو کرکسان که نشینند برسر مردار
به تندرستی در مرده بود نالان گشتشگفتم آید تا مرده چون بود بیمار
کنون کجابرم این مرده ریگ را که مرانه مرد فضل و ادب شد نه اهل بوس و کنار
هزار تیز به ریشش که این فروخت به منمشعبد آمد قواد جلد دولت یار
اگر حکایت آنت کنم که اندر بیعچه رنج دیدم از آن قلتبان ناهموار
چنان شود که تو را دل چنان شود در غمکه «چون» نی از تو برآید هزار ناله زار
به روز اول پیش اجل نجیب الدینکه داشته است بهر کار در مرا تیمار
بیامدند سه نخاس چون سه اشتر مرغگرفته دست دو منحوس چون دو بوتیمار
چو بوم شوم پی و چون کلاغ بانگ آورچو زاغ بسته صف و چون کلنگ گشته قطار
سپرده دست به دست نجیب از پی بیعگرفته ریش گریبان من ز بهر قرار
کشیده دست نجیب و گسسته پنجه منیکی ز رنج تباه و یکی ز درد فگار
فریب و حیله نخاس و زرق بازرگانبباخت با من بیچاره چند گونه قمار
به خاکساری نخاس . . . فروش دغلز من سبک بدو سرزر گرفت در یک بار
نهان ز عامل و سلطان به سالی اندر شهرهمی زنند مرا کارها چنین دو هزار
مرا چه سود پشیمان شدن که اول روزدخیل بودم و آن روسبی زنان طرار
بهر دو پای فتد مرغ زیرک اندر دامبهر دو دست بود مرد ابله اندر کار
بخاصه خواجه این قلتبان کیا حاشاکه جمله لعنت بر «بار» باد و برسر بار
مشنعیست از این مد بری صداع دهیدروغگوی و تعنت نمای و بدکردار
ز کیسه من اگر چند سودمند شدندیکی نداد مرا یاوری به یک دینار
به من حریف بر ایشان چگونه سود کنندکه ایمن است ز تلبیس خفتگان بیدار
رسید کار به جائی ز صیدگاه سپهرکه زیر کان را دارند خربطان بشکار
ز مرد خامش باید همی بتر ترسیدکز آب ساکن خیزد نهنگ مردم خوار
بهر چه گفتم دانم که کس نخواهد گفتمگوی چیزی کت واجب آید استغفار
خدای باد بهر کار با نجیب الدینکزو شد آسان کار چنین شده دشخوار
صداعها بکشید و غلام را بخریدبداد خط و زر از کیسه داد مهتروار
منم قوای نان پز شعار شیرین شعرمراست خاطر خباز شکل گرده شمار
ز بهر نان من است آن گهر صفت گندمبه خوشه صدف اندر بکشت زار بحار
بدن دکان و خرد دستگاه و طبع تنورضمیر هیزم و اندیشه دود و خاطر نار
زمانه حمال ارکان وال و دهر قفیزستاره گندم و مه مهر و آسمان انبار