گنج

شمارهٔ ۳۷ - در مدح ابوالمعالی امین الملک گوید

۲۸ بیت
ای داده روی تو دل غمناک را طرباز عجب دور باش که باشد ز تو عجب
اندر غم فراق تو جانم به لب رسیدتا با تو در وصال تو لب بر نهم به لب
بس شب که تابه روز دلم بی قرار بوددر آرزوی آن رخ و زلف چو روز و شب
مهر تو زان مرا عجب آید که ناگهاندلها چنان برد که برد مهره بوالعجب
تو ماه روی زهره جبینی و ما ز غمچون مه دونده ایم و تو چون زهره در طرب
روی تو هست چون طبق سیم و زلف توچون بر یکی طبق ز دو سو خوشه عنب
ای گل رخ بنفشه خط نسترن عذارشمشاد زلف و سرو قد و نسترن سلب
رویم مکن چو اطلس زرد از غم فراقاز سر بنه تکبر و بر سر منه قصب
گم گشته ام ز عشق طلب کن مرا که منوصل تو همچو خدمت خواجه کنم طلب
فرزانه بوالمعالی عالی نژاد و نامکورا امین ملک و مسلم بود لقب
صدری که رای روشن او را چو آفتابدر چار بالش فلکی پرورید رب
زان نیست دست خصم ز بالای دست اوکو زیر پای کوفته دارد سر شغب
ای روی با جمال تو پیرایه صدوروی عقل با کمال تو سرمایه ادب
از بهر آنکه هست به حلم تو نسبتششد قبله جهان حجرالاسود از عرب
با خلق مصطفائی و خصمت چو خصم اوستدر زیر بار نار چو حماله الحطب
پشت پدر به چون تو پسر چو«ن» الف بودزیرا که پیش او تو چوبائی ز پیش آب
حبل المتین به دست حسود تو چون دهندکورا به زیر حلق دو انگشت بس قنب
هر روزت از عجایب تاریخ عالمیستچون سلخ در جمادی و چون غره در رجب
چون خاکی از تواضع و چون بادی از صفاچون آبی از لطافت و چون ناری از غضب
کس همسر تو نیست به پاکی و مهتریامروز چه گه نسب و چه گه حسب
فخر پدر به چون تو پسر وان شگفت نیستدر به ز بحر اگر چه ز بحرش بود نسب
گرنه ز بهر چون تو پسر بودی از ازلحوات بیوه آمدی و آدمت عزب
باد از برادران و پدر شادمان دلتنزدیکی تو با کرم و دوری از کرب
ای زرفشان ز جود قوامی نثار کردچون درمنتظم به تو برلفظ منتجب
بنده نمود کهتری اکنون ز مهتریقل هات شعر ثم فقل هذه ذهب
تا آفتاب تاب ندارد میان رأستا ماه را عقیله بود عقده ذنب
پر نور باد چهره تو همچو آفتابفرق عدو شکافته چون مه در اقترب
جانت بلا گداز و روانت بال نیازامرت بلا تعند و عمرت بلا تعب