گنج

شمارهٔ ۱۰۹ - در عدل خدای تعالی و امامت ائمه اثنی عشر علیهم السلام و موعظت و نصیحت و مدح نقیب النقباء ری شرف الدین مرتضی گوید

۸۱ بیت
چهار دار امام ای پسر ولی سه چهارکزین دوازده یابی بهشت جنت بار
من از دوازده نازم تو از چهار ای دوستکنون بباید هان ساختن به هم ناچار
به چار فصل نگه کن که هست در سالیچگونه ساخته گشت است با دوازده چار
من و تو هر دو بدو مذهبیم در یک دینچنانکه روز و شب از یک جهان بدو هنجار
تو از میان من و خویشتن بده انصافنه مهر ورز به یکبارگی نه کینه گذار
نه فرد باش ز ظلمت نه دور باش از نورچو صبح تکیه زن اندر میان لیل و نهار
من و تو را نگزیرد ز یکدگر در دینچنانکه احمد را از مهاجر و انصار
اگر دوازده گویم علی است اول دوروگربه چار بگوئی علی است آخر کار
چهار یار تمام از دوازده باشدچو ز اهل بیت نباشد یکی سه باشد یار
و گر بیاران گفتی به اهل بیت بگویرحب یاران با اهل بیت بغض مدار
تو مهر یاران با اهل بیت دار به همکه بوده اند نبی و عتیق در یک غار
طریق عدل نگهدار در ره توحیدبگرد جبر مگرد ای عزیز من زنهار
بدان جهان چه شوی هم بدین جهان اندریکی به جور خزان بنگر و به عدل بهار
گر از مدائن خلد آرزو است ایوانتز عدل سر نتوانی کشید کسری وار
بدان خدای که کرد از شرف مدینه و درز علم احمد مختار و حیدر کرار
که گر تو مهر دراز عشق مهر دل نکنیدرین مدینه نیابی چو حلقه بر دربار
ز بغض ایزد اگر قفل نیست بر در توبه راه دوزخ بر هفت در زنی مسمار
ز نار و جنت به الله که رنج و راحت نیستمگر ز کینه و مهر و قسیم جنت و نار
ز مصطفی تو شوی زرد روی چون آبیز مرتضی چو دل آگنده ای چو دانه نار
چو می زنی ز عمر لاف دوستی در دینبه گرد جبر چه گردی بیا و عدل بیار
چو عمر و عمر تو بر باد داده شد زیراکه عمر و واری در کار نه عمر کردار
نثار مؤمن فرمود مصطفی را حقکه در حدیث به جز در ز ابر وحی مبار
ز خون کافر گفت است مرتضی را همز ذوالفقار به جز لاله بر بنفشه مکار
مبر تو تهمت شتم صحابه بر شیعتمگوی چیزی کت واجب آید استغفار
مدار باور آن را که این سخن گویدکه هست عثمان مهتر ز حیدر کرار
تعصبی که کنون هست در میانه مانبود هرگز در عهد احمد مختار
زمانه اول چون آخرالزمان کی بودچگونه باشد روز سفید چون شب تار
هر آنکه آمد در دین رسول گفت او رابه مژدگانی دین در نثار کن دینار
به مرتضی که نه دینار خواست نه دنیاچه گفت گفت فلان را ز کفر در دین آر
به علم همچو علی کس نبود در اسلامکه بود مطلع سر ز عالم الاسرار
کمال علم الهی چو جهل خلقان نیستجمال غنچه گل کی بود چو غمزه خار
سرای شرع نبی را علی ستون بناستدگر چه آید و خیزد همی ز رنگ و نگار
به علم و عصمت و مردی سؤالها کردیم«علی » جواب همی آمد از در و دیوار
قصیده های قوامی قیامت سخن استکه طیر بهشت است جعفر طیار
لطیفه ایت بگویم برمز غمز مکنورت به هوش نیارم بگوش در مگذار
به باغ باقی درچند گونه مرغانندز یک بده شده از ده به صد ز صد به هزار
حروف حکمت سیر مغ لم یزل در غیبز لوح کردن طاوس سدره را تکرار
همای شرع بگسترد سایه در عالمز عندلیب رسالت گشاده شد منقار
چو باز عصمت در صیدگاه دین آمدبه باغ یازده طوطی شدند در گفتار
که تا ز باغ حسد دشمنان زاغ صفتفرو برند ز تیمار سر چو بوتیمار
قوامیا تو سراینده دار همچون گلفراز گلبن ارواح بلبل اشعار
بر انتظار خروش خروس مهدی باشبه عهد سید شاهین دل عقاب شکار
جهان عزشرف الدین که هر دمی زشرفسر فلک به لگد می زند هزاران بار
سپهر حمد محمد که در مصاف سخابه تیغ جود بر آرد ز خیل آز دمار
خدایگان گهری مصطفی نسب صدریکه آفتاب جلال است وسایه دادار
نقیب آل محمد سلاله نبویجمال گوهر سلجوق و فخر آل و تبار
خدای رحمت و خسرو دل و سپهبد سهمفرشته شکل و پیمبرفش و امام شعار
همی دهند ز دیوان رای روشن اویمنوران فلک را معیشت و ادرار
اگرچو همت او موجها زند دریاگهربرند ز دریا کنارها به کنار
به نزد همت او کیست آسمان و زمینبه دست دایره کش چیست نقطه و پرگار
ایا سیاست تو همچو دیو بی آزرمایا لطافت تو چون فرشته بی آزار
اگرچه هست تو را آب لطف دوست نوازتو راست آتش تهدید خشم دشمن خوار
در آب پنهان ناخن برای خرچنگ استز پیش صورت آب ارچه هست آینه دار
ز بیم خشم تو در حلم تو گریزد مرگاز آن کجا سپر تیغ برق شد کهسار
ز عطر خلق تویک ذره کم نخواهد شداگر شوند مؤید همه جهان عطار
ز عدل خوشه گوهر برآری ار گوئیزبان آب روان در دهان آتش کار
شگفتم آید چون بینم از قلم خطتکه دید مورچه هرگز روان ز دیده مار
خزینه های علوم تو را نه بس باشدگر آفتاب شود کوتوال و چرخ حصار
توآن سکندر دینی که هست حجت توز پیش رخنه یأجوج شبهه شه دیوار
ز بهر کسب سعادت فلک کند کارتدرین دوازده دوکان به هفت دست افزار
هزار کنگره دارد حصار دولت توکهینه کنگره مهتر ز گنبد دوار
بر آستانه تو رخ همی نهد دولتز بهرآنکه برین خاک به چنان رخسار
هر آینه علم ازجرم آفتاب سزدهر آنکه رابود ازدورآسمان دستار
تو از نژاد امامان و پادشاهانیکراست این درج و رتبت ازصغار و کبار
به جز تو کیست ز سادات در همه دنیاکه او ائمه نژاد آمد و ملوک تبار
ترا نقابت سلطان از آن جهت فرمودکه تا به خدمت آن تیز ترکنی بازار
ولیکن از شرف و حشمتی که هست تو رابرین سپاه تو زیبی همی سپهسالار
صداع شغل نقابت ز حرمتش بیش استنشاط باده نیرزد همی به رنج خمار
نه سوی راحت ورنج است مرتو را این شغلنه بهر گرمی و سردیست مرد را شلوار
به عمر دشمن تو ماند در جهان زیرابه کعبتین شب و روز باخت است قمار
چو صدر شرع شدی کبریا شده دشمنچو چرخ آینه شد ابر باشدش زنگار
دلم ز فر تو معنی فشان شد است آریهوا ز طلعت خورشید ذره کردنثار
ایا ز فضل شده در میانه فضلاهمان چنانکه بر خفتگان بود بیدار
منم قوامی کان میده های شعرپزمکه لاغران معانی کنند ازو پروار
ز کشت حکمت در کاروانسرای سخنهمی نهم به نهان خانه دماغ انبار
در آسیای تفکر چو گندم آرد کنمبپشت گاو سپهر آورم به دکان بار
بدان تنور بود دست پخت خاطر منبه کام فایده در دیر خای و زودگوار
به حرص مشتریانم ز تیربازارینهند گرده امسال در ترازوی پار
همیشه تا که بود اسم یاری و یاورهمیشه تا که بود نام اندک و بسیار
تو را ز اندک و بسیار بهره نیکی بادکه بدر یاور دینی و صدر دولت یار
پدر ز دیدن تو شاد و تو هم از او «شاد»زمانه از تو و تو از زمانه برخوردار