شمارهٔ ۱۰۷ - در موعظت و نصیحت و تحذیر از دنیا و تذکیر مرگ و تصدیق حشر و نشر گوید
عزیزا چند رنگارنگ این دور جهان بینیز دور چرخ در گیتی بهاران و خزان بینی
درین آفت سرا بودن هلاک جان و تن باشداگر گوئی به ترک آن نجات جاودان بینی
عروس عز دنیا را طلاقی ده بلا رجعتکه تا از عقد حورالعین شکرریز جنان بینی
ندانم تا چرا خواهی جهان و مردم او راچو فعل مردمان بینی و احوال جهان بینی
بدنیا غره گشتستی ز مرگ ایمن عجب مرغیکه رنج دام نندیشی و ناز آشیان بینی
مترس از پیری اندر عشق کز کنعان فضل اللهچو یعقوبت ببخشاید زلیخا را جوان بینی
اگر در عدل کوشی دیر ماند رسم و اسم توبرو تا در مداین صفه نوشین روان بینی
بنای خانه دین باستانی وار محکم نهکه شه دیوار محکم تر برسم باستان بینی
هوای نفس را بشکن به تدبیر خرد زیراخرد جوئی وفا یابی ؛هوی ورزی هوان بینی
هوی را زیر پای آور که تا جنت به دست آریبیابی راحت گوهر چو لختی رنج کان بینی
زبان تو زیان توست مجروحش کن از دندانکه آنگه بی زیان باشی که خود را بی زبان بینی
چه بر آخر زمان بندی بدی، پوشیده کی ماندببیند آشکارا عقل هرچه اندر نهان بینی
زمانه اول و آخر ز تو نالد چرا بایدکه نیک از خویشتن دانی بد از آخر زمان بینی
بدار ای دوست دست از مکر تردستان این گیتیکه تا ازنیکنامیها جهان پرداستان بینی
نگردد راه و رسم تو بدین چندین عبارت هاچه آن کز داستان خوانی چه این کز دوستان بینی
حدیث محشر و دوزخ اگرچه نایدت باوریک امروز از خبر بشنو که خود فردا عیان بینی
نهیب صوراسرافیل کز گورت برانگیزدهزاران خلق عریان را فزون در هر کران بینی
ز هول روز رستاخیز و بیم موقف اکبربه لشکرگاه مدهوشان سپاهی بیکران بینی
به صحرا بی قدم پوئی؛ سخن ها بی زبان گوئیحشم بی محتشم یابی ؛سپه بی پهلوان بینی
زمین لرزان و گردون پست و شاه اختران تاریکخرد مدهوش و جان حیران و قالب ناتوان بینی
در آن جای بدین ولی بمانده عاجز و مضطرنه خود را چاره دانی نه کس را مهربان بینی
زن و فرزند و مام و باب «و هم» و خال را آنجایکایک بر کران یابی و خود را در میان بینی
اگر کردار بد باشد تو را آن روز وی برتوکز آتش پیرهن پوشی و دوزخ در زمان بینی
ز قعر وادی پر دود و نیش آتشین دوزخبه درد جاودان بر جان و دل تیر و سنان بینی
به بازوهای مه رویان بر از ماران رسن یابیز پهلوهای جباران سگان را استخوان بینی
خردمندا مکن باور اگر گوید تو را خلقیبرو اسفندیاری کن کز آنجا هفت خوان بینی
چنین جائی که گفتم شیرمردی سودکی داردکه خود راار همه شیر ژیانی پرژیان بینی
بهشت و حور و غلمان را که از جان آرزومندیاز اینجا بر یقینی شو که آنجا بی گمان بینی
از این رسته چو برخیزی ز بهر رستگاری راچو در تو راستی بینند جای راستان بینی
نکوئی کوی و نیکی خواه اگر خواهی که در جنتنگارستان دل یابی سرا بستان جان بینی
نگارجام کش خواهی رفیق نامور گیریبراق گامزن یابی سوار کامران بینی
مراد عقل و عیش روح و انس طبع و لهو دلجمال خوب و جای نیک و عمران بیکران بینی
چنین آراسته جائی تو را هر لحظه گویانکجا شد رخشت ای رستم بیا تا سیستان بینی
جهان نور دادستی بدین چهسار پرظلمتیکی زین چاه ظلمانی برون شو تا جهان بینی
خدای و مصطفی و مرتضی را دان اگر خواهیکه در جنت امین باشی و از دوزخ امان بینی
رکیب چارده معصوم بوس امروز تا فرداز شاخ گیسوی حورا بخلد اندر عنان بینی
بزرگانی که از آثار خیر و سرت ایشانهمه عالم نشان یابی همه قرآن بیان بینی
دلا ز اصحاب پیغمبر چو ز اهل البیت شادی کنکه از فضل و بزرگیشان جهان را شادمان بینی
اگر میلت به اهل البیت به باشد روا باشدتو آنجا جامه به بافی که بهتر ریسمان بینی
قوامی گاه خبازی از ان بی عیب شد کارتکه این بی عیبی از فضل خدای غیب دان بینی
ز بهر گرده تو است این که گرد خرمن گردونچو گندم هر شبی انجم به راه کهکشان بینی
پس از دروازه فکرت نگر در آسیای دلکه تا سنگ سخن گردان به آب امتحان بینی
یکی در رسته خاطر گذر در شهر اندیشهکه تا در دل معانیها چو نانها در دکان بینی
تو را نان سخن مرغی است گشته علمها دامشکه هر علمی به عالم در که بینی دام نان بینی