گنج

شمارهٔ ۲ - در مدح ابوالحسن علی لشگری

وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)۶۶ بیت
هوا شد عاشق آسا باز و صحرا دلبر آیین شدیکی را گریه رسم آمد یکی را خنده آیین شد
چمن بتخانه چین شد درخت گل بت چین شدچو موی لعبتان چین بنفشه چین بر چین شد
درخت گل به تابانی چو آذرگاه برزین شدچو مؤبد زنده شد وانگاه بروی زندخوان این شد
زمین چون پر عنقا شد هوا چون پشت شاهین شدشکوفه نجم پروین گشت و لاله برج شاهین شد
همانا لشگری روزی بنزهت در بساتین شدکه همچون بزمگاه او بساتین گوهرآگین شد
الا تا روز نو گردد وز او یابیم پیروزیهمیشه لشگری را روز عیدی باد و نوروزی
ببستان هر سحرگاهان نسیم مشکناب آیددهان گل ز چشم ابر هر شب پر گلاب آید
گل اندر بوستان اکنون بدیگر آب و تاب آیدعقیقی روی و مشگین زلف و زنگاری نقاب آید
بنفشه چون دل عاشق کبود و پر ز تاب آیدبرنگ لاجورد صرف و بوی مشگناب آید
چو بلبل با درخت گل بشعر اندر عتاب آیدز قمری شعر بلبل را ز سروستان جواب آید
شبانگاهان چو دست میر درافشان سحاب آیدسحرگاهان چو روی شه درخشان آفتاب آید
الا تا روز نو گردد وز او یابیم پیروزیهمیشه لشگری را روز عیدی باد و نوروزی
ز نقش گونه گون پالیز نو شاد است پنداریدر جنت فلک در باغ بگشاد است پنداری
همه شیرینی شیرین بگل داد است پنداریبر او نالان هزار آوا چو فرهاد است پنداری
جواهر بحر زی بستان فرستاد است پنداریجهان را تبت و خر خیز با باد است پنداری
چمن چون تخت بزازان بغداد است پنداریکواکب زآسمان بر گلبن افتاد است پنداری
ز گل بر بلبل خوش بانک بیداد است پنداریکه پیش شه ز جور گل بفریاد است پنداری
الا تا روز نو گردد وز او یابیم پیروزیهمیشه لشگری را روز عیدی باد و نوروزی
هوا دارد سحرگاهان پر از لؤلؤ کنار گلصبا دارد شبانگاهان شمیم مشگبار گل
مگر گل یار بلبل گشت و بلبل گشت یار گلکه گه گل در کنار اوست گه او در کنار گل
برآید باد شبگیران و بگشاید حصار گلشود سوسنبر و سوسن نهان زیر نثار گل
بصف دلبران ماند بباغ اندر قطار گلچو عاشق باز کرده چشم عبهر ز انتظار گل
زمین را زان همی گیرد زمان اندر کنار گلکه می خوشتر خورد خسرو که باشد روزگار گل
الا تا روز نو گردد وز او یابیم پیروزیهمیشه لشگری را روز عیدی باد و نوروزی
بسان تخت بزازان پر از دیباست باغ اکنونبسان طبل عطاران پر از مشگ است راغ اکنون
ز بوی نرگس و نسرین شود مشگین دماغ اکنونز هر شاخی بیفروزد دو صد شمع و چراغ اکنون
شود گویا هزار آوا و گردد گنگ زاغ اکنونزره پوشد ز آب اندر ز بیم باد باغ اکنون
چو عاشق بلبل اندر باغ بخروشد بداغ اکنونز شغل عاشقی کس را نیاید دل فراغ اکنون
چو بزم خسروان گردد برنگ و بوی راغ اکنوندر ا و خسرو بپیروزی کند می در ایاغ اکنون
الا تا روز نو گردد وز او یابیم پیروزیهمیشه لشگری را روز عیدی باد و نوروزی
ستوده شاه شدادی که دولت زو سر افرازدگزیده میر بهرامی که ملکت زو همی نازد
نبرده بوالحسن کاحسان ز گیتی باد دلش سازدعلی کز همت عالی بگردون بر همی تازد
هزاران خیل جنگی را بیک کوشش براندازدهزاران گنج سنگی را بیک بخشش بپردازد
تن آن کوش بگذارد بدرد و داغ بگدازدبساط رنج ننوردد دل آن کوش ننوازد
نه طبعش با غم آمیزد نه رایش با بدی یازدهمیشه نیکی اندیشد همیشه شادی آغازد
الا تا روز نو گردد وز او یابیم پیروزیهمیشه لشگری را روز عیدی باد نوروزی
همه شادیست رسم او همه دادیست راه اوزمانه نیکجوی او ستاره نیکخواه او
از آنگاهی که پیدا گشت شادی پایگاه اونبودم رنج و شادی را بگیتی رأی و راه او
رهین خویشتن دارد زمینها را سپاه اوفرود خویشتن بیند فلکها را کلاه او
اگر باشند بر گردون مه و خورشید گاه اونباشد جایگاه او سزای پایگاه او
چو بگزیند گنه کاری بدین گیتی پناه اوبدان گیتی نیاید یاد کس را از گناه او
الا تا روز نو گردد وز او یابیم پیروزیهمیشه لشگری را روز عیدی باد و نوروزی
همی چون مشتری نامش بگیتی در علم گرددهمه احکام اقلیمش بفرمان قلم گردد
جهان از عدل او بی بیم چون خان حرم گرددزمین از داد او آباد چون باغ ارم گردد
همه گیتی ز دست او بجودی بی درم گرددهمه عالم ز تیغ او بجنگی بی ستم گردد
چو در مجلس کند شادی و در میدان دژم گرددولی را نار بفزاید عدو را کام کم گردد
زمین خشک با جودش بسان رود زم گرددز جنگش گر کند زم یاد همچون بحر دم گردد
الا تا روز نو گردد وز او یابیم پیروزیهمیشه لشگری را روز عیدی باد نوروزی
نگردد هیچ ماهی نو نگردد هیچ سالی نوکه نفزاید بفر اندر جهان را او جمالی نو
بود با دولت و تأیید هر ماهش وصالی نوبود با رامش و شادیش هر سال اتصالی نو
بداندیشان از او بینند هر ماه انفصالی نوهواخواهان از او یابند هر روزی نوالی نو
همیشه خیل او رفته بشهر بدسگالی نوز شهر او بقهر او برون آورده مالی نو
از او ما را عطائی نو ز ما او را سئوالی نوکه مال و ملکش افزون باد هر ماهی و سالی نو
الا تا روز نو گردد وز او یابیم پیروزیهمیشه لشگری را روز عیدی باد و نوروزی
خدای او را همی دارد خداوند خداونداناز او یابند کام دل همه خویشان و پیوندان
بنالد جان بدخواهان چو تیغ او شود خندانچو شیران پیش اندر صف چو اندر وصف صد چندان
همی گیرد جهان یکسر بتیغ او هنرمندانهمی بخشد بفرخ روز بر فرخنده فرزندان
عدو بند است و فرزندانش همچون او عدو بندانخردمند است و فرزندانش همچون او خردمندان
کند در روز رزم اندر گذر شمشیرش از سندانخداوندی خدا داده است او را بر خداوندان
الا تا روز نو گردد وز او یابیم پیروزیهمیشه لشگری را روز عیدی باد نوروزی
همیشه تا جهان باشد بکام لشگری باداهمیشه خانه شادی مقام لشگری بادا
همیشه نامه دولت بنام لشگری باداهمیشه بر سر گردون لگام لشگری بادا
سر شاهان بزیر خاک گام لشگری بادابمغز دشمنان اندر حسام لشگری بادا
طرب را دائمی مایه ز جام لشگری بادارسیده زی همه شاهان پیام لشگری بادا
جهان و گردش دوران بکام لشگری باداهمیشه خسرو گردون غلام لشگری بادا
الا تا روز نو گردد وز او یابیم پیروزیهمیشه لشگری را روز عیدی باد نوروزی