گنج

شمارهٔ ۱ - در مدح ابوالحسن علی لشگری

وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)۵۹ بیت
بمهر ماه دیداری سپردم دل بدیداریهمه بیمار و غم دل را ز چشم آید پدیداری
دلم دائم گرفتار است در عشق ستمکارینباشد عشق را چون من بعالم در گرفتاری
اگر دل عاشقی نارد بمهر ماه دیداریمن اندر درد و داغ و غم چرا پیچم بخود باری
اگر چون ابر شد چشمم بگریانی روا داریتن من چون هوا شد ابر دائم در هوا باری
خداوند خداوندان همیشه لشگری بادامر او را چرخ لشگرگاه و انجم لشگری بادا
چو آن زلف بخم بینم ز غم پشتم بخم گرددچو آن چشم دژم بینم روان من دژم گردد
چو بر من بگذرد شادان دل من جفت غم گرددرخ دینار گون من ز دیده پر درم گردد
چو آن زلفین چون سنبل بگرد گل رقم گرددکنار من ز خون چشم پر آب بقم گردد
خیال او بچین اندر همی نقش صنم گرددمر او را فرق حورالعین همی خاک قدم گردد
دلی دارم که هر ساعت مر او را کام کم گرددمرا جا نیست کز عشق تو دائم گرد غم گردد
خداوند خداوندان همیشه لشگری بادامر او را چرخ لشگرگاه و انجم لشگری بادا
رخی دارد چو ماه نو شود پر لاله باغ از ویاگر خواهی بیفروزی دو صد شمع و چراغ از وی
ز مویش موکبست او را ز رویش چون چراغ از ویچو بگشاید سر زلفین خود مشگین دماغ از وی
سپاهی عاریت خواهد همیشه پر زاغ از ویز بس بند و شکنج وی نبیند دل فراغ از وی
نگارم چون شود خندان بخندد باغ و راغ از ویشود از باده لعل لبش پر می ایاغ از وی
تن من زار شد چونان که نشناسد کناغ از وینگردد دور یک ساعت دریغ و درد و داغ از وی
خداوند خداوندان همیشه لشگری بادامر او را چرخ لشگر گاه انجم لشگری بادا
بتی دارم چو ماه نو بزیر میغ گرد اندردلی دارم چو نیلوفر میان لاجورد اندر
ز مهر نیکوان آمد همه عجزی بمرد اندرهوای آهوان دارد دل شیران بدرد اندر
هوا آرد همه بیشی باشک و روی زرد اندرجفا آرد همی کاهش بصبر و خواب مرد اندر
دلش ماننده آهن میان آب سرد اندررخش ماننده یاقوت زیر سرخ ورد اندر
فراق او همی آرد رخ من زیر گرد اندرچو جان دشمن خسرو بمیدان نبرد اندر
خداوند خداوندان همیشه لشگری بادامر او را چرخ لشگرگاه و انجم لشگری بادا
نبرده بوالحسن کافاق آباد است ز احسانشعلی کز همت عالی بزیبد تخت کیوانش
چو اندر بزم بنشیند همی ماه سما دانشچو اندر صف بخواهد کین همی پیل دمان خوانش
نیاید روز کوشیدن برابر چرخ و کیوانشنیاید روز بخشیدن برابر ماه تابانش
ز بهر آنکه گاه جود بر دل نیست فرمانشبفرمانند سالاران و سلطانان کیهانش
اگر دستان گه کوشش بدیدی بند و دستانشببوسیدی ز بهر نام دست و پای دستانش
خداوند خداوندان همیشه لشگری بادامر او را چرخ لشگرگاه و انجم لشگری بادا
زمانه بیشتر داند ز هرکس پیشگاهش راستاره نیکتر خواهد ز هرکس نیکخواهش را
گر اهریمن بنام او دعا کردی الهش رابیفزودی ثوابش را بپالودی گناهش را
وگر آهو بچشم اندر کشیدی گرد راهش رااگر شیر آمدی پیشش دریدی گرده گاهش را
سپر از آفت کیوان همی ماند سپاهش راجهان بر گوشه گردون همی پاید کلاهش را
سعادت جایگاه اوست بنگر جایگاهش راسخاوت رسم و راه اوست بنگر رسم و راهش را
خداوند خداوندان همیشه لشگری بادامر او را چرخ لشگرگاه و انجم لشگری بادا
که داند جز تو عنبر را طراز مشتری کردنز سنبل بر گل حمرا هزار انگشتری کردن
مران انگشتریها را نگین از مشتری کردنجهانی را بجان و چیز خود را مشتری کردن؟
که داند نعت روی تو به مهر خاوری کردنکه داند وصف قد تو بسرو کشمری کردن
دلی را کو ترا خواهد ز تو نتوان بری کردنتو خود دانی که دشخوار است بیدل داوری کردن
تو از همزادگان پیشی به بند و دلبری کردنمن از هم پیشگان بیشم بمدح لشگری کردن
خداوند خداوندان همیشه لشگری بادامر او را چرخ لشگرگاه و انجم لشگری بادا
خداوند سپهر او را خداوند زمین داردکجا او را قدم باشد بزرگان را جبین دارد
همیشه مهر و کین او نشان کفر و دین داردهمیشه دست و تیغ او نشان مهر و کین دارد
قضا زیر عنان دارد قدر زیر نگین داردگهی فرمان بر آن راند گهی پیشی برین دارد
مر او را برتر از هرکس همی چرخ برین داردز بهر جان بدخواهانش مرگ اندر کمین دارد
سپهرش خاتمی بخشید کز دولت نگین داردجهانش جامه ای بخشید کز بخت آستین دارد
خداوند خداوندان همیشه لشگری بادامر او را چرخ لشگرگاه و انجم لشگری بادا
خداوند جهان باشد کسی کش تو خداوندیکند پیوند با بخت آنکه تو با او بپیوندی
خداوندا به تو نازد به هر جائی خداوندییکی را حنظل و زهری یکی را شکّر و قندی
موالی را همه پندی معادی را همه بندیکه هم شاه جهانگیری و هم شیر عدو بندی
تهی کردی ز گوهر گنج و مدحت را بیاگندیازین مرجان چون خورشید جام خود برآگندی
درخت عدل بنشاندی درخت جور برکندیازین گیتی و زان گیتی بنام نیک خرسندی
خداوند خداوندان همیشه لشگری بادامر او را چرخ لشگرگاه و انجم لشگری بادا
امیر نامور بادی چو ما را نامور کردیهمیشه کان زر بادی که ما را کان زر کردی
بدین خلعت فرستادن مرا تاجی بسر کردیچو تو جفت نظر بودی مرا جفت نظر کردی
مرا این بس که تو یک بیت شعر من زبر کردیکه جان بدسگالان را ز غم زیر و زبر کردی
نبودم نامور اول تو میرم نامور کردینبودم پر هنر اول تو شاهم پر هنر کردی
بدین یکره که سوی من بچشم دل نظر کردیمرا زهر فریب دهر در دل چون شکر کردی
خداوند خداوندان همیشه لشگری بادامر او را چرخ لشگرگاه و انجم لشگری بادا