شمارهٔ ۹۴
سرنگون مانده است جانم زان دو زلف سرنگونلاله گون گشته است چشمم زان دو لعل لاله گون
تا بناگوشش ندیدم مه ندیدم بارورتا زنخدانش ندیدم چه ندیدم سرنگون
از دهانش خیره ماندم من که چون گوید سخناز میانش خیره ماندم من که چون ناید برون
روزگرا از چشم بد دارد نگه او را که هستگرد رخسارش بخط جادوئی عمد افسون
ای بزم را چو بهرام وی جنگ را چو بهمنفرخنده باد بر تو فرخنده ماه بهمن
بی تو مباد روزی تا روز حشر گیتیدائم رسد بگوشت آواز مرگ دشمن
گیتی ترا پرستد شادی ترا فرستدتو چون بتی و گیتی ماننده برهمن
از طلعت تو اقبال فرخنده باد طلعتبا دولت تو دولت پیوسته باد دامن
آن کس که سوخته خواست از بخت خرمن توچرخش ببرد دولت بختش بسوخت خرمن
ابری بروز بخشش ببری بروز کوششمیدان ترا سپهر است مجلس ترا نشیمن
جان و تن و دل من هر سه ز تست نازانباد فدای جانت جان و تن و دل من