شمارهٔ ۵۵
این چه بند است که بر من غم آن ماه نهاددل من برد و ره خون زد و دیده بگشاد
دل من برد بگفتار دل آزار بتیکه همه فعلش بند است و همه قولش داد
بجفا کردن راد است و بدل دادن زفتبوفا کردن زفتست و بدل بردن راد
بدهم گفت بتو جان و دل و غم ندهماین پذیرفت و بداد آن پذیرفت و نداد
از میان همه این خیل بد و دادم دلاز میان همه این قوم بدو بودم شاد
ندهد دل بمن آن ماه و ز من خواهد دلندهد داد من از جور و ز من خواهد داد
مهربان بود ندانم ز من او را چه رسیددادگر بود ندانم که مر او را چه فتاد
که یکی روز بدرویش همی نارد مهرکه یکی ساعت از داد همی نارد یاد
هرگز اوراست ندارد که منم شیفته دلدل او چون دل من شیفته و تافته باد
که هرانکس که دل اندر کف معشوق نهدبهمه جور و جفا گوش ببایدش نهاد