شمارهٔ ۱۴۰
وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور)قافیه: ستی۷ بیت
ای پیشه تو رامش و پیروزی و بهیگل رفت و لاله رفت و ترنج آمد و بهی
از دست لاله رویان گل بوی و می ستانبفزای بر ترنج و بهی رامش و بهی
داد تو روزگار ز دولت همی دهدتو داد روزگار بخوشی همی دهی
کردی ز نام نیک همه شهرها ملاکردی ز زر و سیم همه گنجها تهی
راه نشاط گیرد و از غم رها شودآنکس که کمترین رهیت را شود رهی
آن از میان آهن و پولاد سر نهدگر دست خود به آهن پولاد بر نهی
کارت همیشه بخشش و بخشایش است از آنکاز راز روزگار فرومایه آگهی