شمارهٔ ۱۳۱
ای گشته یادگار ز کردار تو شهیدیدار تو مبارک و گفتار تو بهی
از هر بهی بهی تو و بر هر سری سریاز هر مهی مهی تو و بر هر شهی شهی
یا دادنست و یا ستدن کار تو مدامگاهی جهان ستانی و گاهی عطا دهی
از چشم خصم چشمه خون سر بر آوردچون دست را بدسته شمشیر بر نهی
با هیبت تو کوهی کاهی شود ولیکبا دولت تو خاری سروی شود سهی
گر پیشت اندر آید دریا بروز جنگبا اسب و با سلاح ز دریا برون جهی
امسال هست بار خدایا رهیت راخانه ز دانه خالی و میدان ز می تهی
جانم بسوختند و زان بر فروختندسیمم بکار گل شد از این هم تو آگهی
کار رهی بساز که دائم تو ساختیاز غله و نبید بده بهره رهی
تا چون رخ صنم بود اندر بهار گلتا چون رخ شمن بود اندر خزان بهی
بادا رخ عدوی تو همچون بهی ز غمروی تو باد همچو گل از شادی و بهی