شمارهٔ ۱۲۱
دلی دیدم بسی تیمار دیدهفراوان سختی و خواری کشیده
به غم پیوسته وز شادی گسستهرمیده زان و با این آرمیده
خریده انده و شادی فرختهفرخته راحت و زحمت خریده
به بند زلفک دلبند بستهبه خار غمزه خوبان خلیده
بپرسیدم کسی را کاین دل کیستمرا گفت ای بلای عشق دیده
چنان گشتی که نشناسی دل خویشدل تست اینکه هست از تو رمیده
بنالیدم چو نام دل شنیدمبباریدم به رخ بر آب دیده
چو من بیهوش و بی دل باشد آریاگرچه عاشقی باشد شمیده
بورزم مهر خوبان تا توانمندارم تن به رنج اندر خمیده
که من بسیار خوبان را گزیدمندیدم چون تو خوبی را گزیده
نداند تلخی هجران کسی کونباشد تلخی هجران کشیده