شمارهٔ ۱۰۲
آواره شد از مسکن و مأوا صنم مناز طعنهٔ بدگوی و ز بیغارهٔ دشمن
هم بسته زبانم من و هم خسته روانم منهم سوخته جانم من و هم سوختهٔ خرمن
از فرقت آن عارض چون ماه به بستانگریانم و نالانم چون ابر به بهمن
گریان گه و بیگاه برهمن ز غم بتنالان گه و بیگاه بت از درد برهمن
بدگوی همی گوید هر روز یکی زوربدخواه همی سازد هر روز یکی فن
گردن بفرازند همیشه به غم منخون من دلسوختهشان باد به گردن
او روز و شب اندر دل من دارد مأوااو سال و مه اندر تن من دارد مسکن
هر چند توانند برون کردنش از شهرکردن نتوانند برونش ز دل من
هرچند به آهن نتوان بست دل مندانم که دل من بتوان خست به آهن
هرگز ز دل من نشود دوستی اوگر من به خراسان بوم و دوست به ارمن
بت روی مرا بهره بلای سفر آمدهنگام می روشن و وقت گل و گلشن
تیره شود از دود دل این دیدهٔ گریانتیره کند ار گرد ره آن عارض روشن
خوار از پی آن است که آنجاست نگارمزیرا که همه چیز بود خوار به معدن