شمارهٔ ۷۸ - در مدح بوعلی
سرشک ابر آزاری زمین را کرد پرگوهرنسیم باد نیسانی هوا را کرد پرعنبر
ز گلبن گل همیخندد ز مشگ آذین همیبنددکنون نرگس بپیوندد به هم مینا و سیم و زر
هوا غلغلستان گردد زمین سنبلستان گرددگلستان گلستان گردد ز دور چرخ و بخش خور
به بار آید درخت گل شود پیروز بخت گلشود پیروزه تخت گل چو یاقوتی کند افسر
گلستان چون نگار چین، پر از نقش و نگار چینچو تخت شهریار چین درخت گل پر از گوهر
هوا چون خوی دلبندان گهی گریان گهی خندانچو ایوان خداوندان زمین از زینت و زیور
شکفته لاله بر هامون چو مشک آمیخته با خوندمیده بر شخ آذرگون چو عود افکنده بر آذر
برآید باد شبگیری ز نسرین و گل خیریجهان پیراهن پیری ز تن بیرون کند یکسر
بنفشه چون دل مردی، کش از هجران رسد دردیو یا چون نیلگون گردی فراز دیبهٔ اخضر
بنفشه بر چمن بینی، فراز او سمن بینییکی را چون شمن بینی یکی را چون بت آذر
چمن با ارغوان آمد سمن با این و آن آمدتو گوئی کاروان آمد به باغ از روم و از ششتر
شمالی باد برخیزد ز هر شاخی درآویزدچنانشان در هم آمیزد که نشناسی یک از دیگر
به هر باغی و بستانی پدید آید ز نو بانییکی چون نامهٔ مانی یکی چون قبّهٔ آذر
درخت گل همی بالد بر او بلبل همی نالدصبا عنبر همی مالد به روی بوستان اندر
ببین از دور نسرین را که ماند راست پروین راببین باغ و بساتین را پر از ریحان و سیسنبر
زمین را ابر نوروزی دهد روزی به پیروزیچو سائل را دهد روزی کف سلطان نیکاختر
نَبَرده بوعلی آنکو جهان را کرد بیآهوز عدلش با پلنگ آهو همی آید به آبشخور
روا بر چرخ جای او، ستاره خاک پای اوفلک روشن ز رأی او زمین از روی او انور
روانش را خرد جوشن دلش را مردمی مغفربه یک بخشش بپردازد همی گیتی ز سیم و زر
فلک شاید زمینِ او، قمر باید نگین اوکه را کشتهست کین او نگردد زنده در محشر
ایا با دوست و با دشمن چو فروردین و چون بهمنچو جان شایستهای در تن چو هش بایستهای در سر
پناه داد و پشت دین جهان آباد از آن و اینبه گاه مهر و گاه کین عدوسوز و ولیپرور
ایا دارندهٔ مولا به رأی و همت والابدان با چرخ همبالا بدین با مشتری همبر
چو بر جای نشست تو بیارایند دست توبود مرغی به شست تو سر از دود و تن از آذر
بوَد میدان ز عاج او را بوَد ایوان ز ساج او رابه سر بر هست تاج او را گه از مشک و گه از عنبر
دلش گنج گهر دارد سرش دُرّ گهر باردگه رفتن پدید آرد نگار مشک بر آذر
بسا مِه را که کرد او کِه بسا کِه را که کرد او مِهسیاست زو بوَد فربه ولیکن جسم او لاغر
همیشه دشمنش آهن که بردارد سرش از تنبخسبد باز با دشمن به یک بالین به یک بستر
از او یابد خرد هرکس از او دانش برد هرکساز او مفخر گرد هرکس از استاد او گرد مفخر
ایا دارندهٔ کیهان به همت برتر از کیوانبه کیوان بر سر ایوان به گردون بر سر منظر
همه گفتار تو موزون همه کردار تو میمونبدین استاد افلاطون بدان استاد اسکندر
الا تا گل همی روید الا تا مل همی بویدالا تا خور همی پوید به سوی مشرق از خاور
چو گل بادی به خندانی چو مل بادی به ریحانیچو خور بادی به رخشانی همیشه جفت کام و گر