گنج

شمارهٔ ۵۷ - در مدح ابوالحسن علی لشگری

ای دلارام و دل آشوب و دلاویز پسرعهد کرده بوفا با من و نابرده بسر
غم عشق تو روانم بلب آورده بلبدرد هجر تو توانم بسر آورده بسر
شمنان چون تو ندیدند و نبینند صنمپریان چون تو نزادند و نزایند پسر
تا فراق تو خبر بود عیان بود تنمتا فراق تو عیان گشت تنم گشت خبر
گر بنالم کنم از تف جگر دریا خشکور بگریم کنم از آب مژه هامون تر
تو بزر اندر پوشیده همی داری سیممن بسیم اندر پوشیده همی دارم زر
من بیارایم هر روز رخان را بسرشگتو بیارائی هر روز میان را بکمر
نه همی کم شود از تف جگر آب مژهنه همی کم شود از آب مژه تف جگر
قمر از چرخ دو صد بار مرا سجده بردگر یکی بار کنم وصف رخانت بقمر
بدو بادام تو اندر همه احکام سروربدو یاقوت تو اندر همه احکام ثمر
من بخیلی نکنم هرگز با تو بروانتو بخیلی چکنی با من چندین بنظر
نکنی شکر مرا گرت ببوسم بلبیکه بر او کرده بود مدح خداوند گذر
آفتاب همه شاهان جهان لشگری آنکه گه خشم شرنگست و گه جود شکر
بوالحسن آن دل احسان که ز گفتارش نورعلی آن گنج معانی که ز کردارش در؟
نه درم را بر او هست گه جود محلنه عدو را بر او هست گه جنگ خطر
تخت راز و محل آمد چو فلک را ز نجومملک را زو شرف آمد چو صد فراز درر
ای همه سال مظفر شده بر خیل عدوبر تو نایافته یک روز عدوی تو ظفر
نیک خواهان ترا شر همی گردد خیربد سکالان ترا خیر همی گردد شر
درم از دست تو باشد هم ساله بفغاناجل از تیغ تو باشد همه ساله بحذر
بگه رزم چه مردم شکری و چه شکاربگه بزم چه دریا شمری و چه شمر
تو همه جنگ سگالی و بداندیش گریزتو همه تیر فشانی و بداندیش سپر
قیمت تاج بسر باشد و اکنون که توئیتاج اشرار بتاج است همه قیمت سر
برده از جود تو افضال همه ساله حشمبرده از گنج تو ارزاق همه ساله حشر
شاعران سوی تو آرند همه گنج ثنازائران پیش تو آرند همه کان هنر
بدل گنج ثناشان تو دهی گنج درمعوض کان هنرشان تو دهی کان گهر
درمت هست بسی لیک نه در خورد سخاگهرت هست بسی لیک نه در خورد گهر
نوک خشت تو بجسم اندر سازد چو رواننوک تیر تو بچشم اندر تازد چو بصر
رهیان تو بر تو رهیان تو بوندنبوندت رهی ارشان بکنی دور زبر
من رهی سر بتو افرازم و فخر از تو کنمگر بر تو بوم و گر بر شاهان دگر
تا ز تاریکی همواره نشان دارد ابرتا ز رخشانی همواره اثر دارد خور
باد تاریکی بر حاسد تو کرده نشانبا درخشانی بر ناصح تو کرده اثر