شمارهٔ ۴۰ - در مدح ابومنصور وهسودان
دل بدو دادم که جان از روی او شادان شودجان من هست او سزد گر دل فدای جان شود
گر بر او نازد دل و جان نیست طرفه زان کجادل سوی دلبر گراید جان سوی جانان شود
چون گل خندانش رخ چون لاله نعمانش لبگریه بر خلق افتد از عشقش اگر خندان شود
لاله نعمان توان چید از رخش در ماه دیور بخندد بزم از او پر لؤلؤ عمان شود
ور فروغ دو رخش بر لؤلؤ عمان فتدلؤلؤ عمان برنگ لاله نعمان شود
قطره باران شود لؤلؤ و هم لؤلؤ ز شرمگر بدندانش نمائی قطره باران شود
روز رخشان گردد از زلف سیاهش تیره شبوز رخش چون روز رخشان تیره شب رخشان شود
ابر درافشان شود گر بگذرد بر چشم منور بزلف او برآید باد مشگ افشان شود
ماه میدانی نگارا آفتاب مجلسیفتنه بر تو جان دل در هر زمانی زآن شود
دوست آن باید که او را دوستدار خویشتنگاه در مجلس خرامد گاه در میدان شود
هرکه با تو بسته شد زو بگسلد غم چون ز رنجدور ماند هرکه او نزدیک وهسودان شود
آنگه بی فرمان او در عهد ایزد جاودانهمچو اندر عهد او یکروز بی فرمان شود؟
از کریمی هرچه از پیمان بگردد دشمنشچون ظفر یابد بر او هم بر سر پیمان شود
کفر گردد کین او کر در دل مؤمن نهیمهر او کرد در دل کافر نهی ایمان شود
دشمنان ملک او گر چند روز افزون بوندچون خلاف او کنند افزونشان نقصان شود
لاله هاشان خار گردد درشان خارا شودنقدهاشان نسیه گردد حفظشان نسیان شود
سوی او با تیغ و تیر آیند اندر دستشانتیغ گردد دستها سوفارها پیکان شود
هر زمینی را که در وی با عدو جنگ آوردخاک و خار و سنگ و ریگ او بدگر سان شود
خاک او شنگرف گردد خار او زوبین شودسنگ او یاقوت گردد ریک او مرجان شود
پیش تیر او شود سندان بسان موم نرمپیش تیر دشمنانش موم چون سندان شود
ای خداوندی که هرکو خفت جفت کین توگر فرشته باشد اندر خواب جاویدان شود
از پی آن تا تو روزی گوی در چوگان نهیگاه مه چون گوی گردد گاه چون چو گان شود
گر گهی نکبت رسد ملک ترا چون عادتستسینه بفروزد ز غم زین دشمنت شادان شود
خسروان را دل نباید خست و رخستی بدانکهشیر بی چنگال نبود گرچه بی دندان شود
چون کنی آهنک او زیر و ز بر گردد جهانشاز پشیمانی و غم با خویشتن پیچان شود
هرچه اندر طالع تو نکبتی بود آن گذشتزین سپس ملک تو بیش از ملک نوشروان شود
بس نیاید تا تو در روی زمین سلطان شویوز همه کس چاکر تو زودتر سلطان شود
هم پشیمان گشت خصم از دیدن دیدار توزین پشیمانی و غم هر دم دلش بریان شود
وان کجا ترسد که حجتهای تو نادان گرفتگرچه دانا مرد چون ترسان شود نادان شود
خسرو امیران کجا یارند دیدن روی توگرچه ایمن باشد آنکو با تو در ایمان شود
گرچه رو به بند و دستان بیشتر داند ز شیرچون ببیند شیر را بی بند و بی دستان شود
ورچه از شاهین کبوتر تیزتر باشد بپرچون ببیند روی شاهین خیره و لرزان شود
ورچه انجم صدهزار است و یکی هست آفتابچون برآید آفتاب انجم همه پنهان شود
وز خرد چون بنگری تو مهتری او کهتر استعز دارد کهتری کز مهتری ترسان شود
تا جهان باشد مباد از وصل تو خالی جهانزانکه پیش از رستخیز از هجر تو ویران شود